برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
گوستاو عزیزم، من عاشق روزهاییام که پیش از طلوع، برف انبوه روی زمین را میپوشاند و بعد با آمدن آفتاب، همهاش رودهای پر آبی میشود، جاری کف خیابانها و یکعالمه برکهی کوچک در پیادهروها و آبشارهای ریزان از سایهبان مغازهها.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
خدایا کاش من میمردم و این مصیبتها سرمون نمیاومد. کاش من هم میمردم و این مصیبتها رو نمیدیدم.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
میخواهم بیایم تو را در آغوش بگیرم و تا شب و روز هست بر شانهات گریه کنم، ببینم آیا ذرهای از این دل خون آرام و قرار میگیرد؟
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
مامبزرگ تازگیها اخبار انگلیسی نگاه میکند.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
مثل یک کره اسب رم کرده، در دشتهای تازه سبز از صدای رسیدن بهار، هی غلت میزنم، غلت میزنم، غلت میزنم.
خ. شما بگویید، مثل چی؟
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
این همه بغض را در کدام جیبم جا بدهم و با خودم ببرم این طرف و آن طرف، که نریزد، تهران را دریا نکند؟
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
۲۳:۱۹ گفت برو ببین چی فرامیخواندت.
یک خودکار دم دستم بود و یک تکه کاغذ. پیش کشیدم و چیزی نوشتم. سر بلند کردم، ۲:۲۷ روز بعدش بود.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی